خدایا شکرت

گاه دلتنگ می شوم

دلتنگ تر از همه دلتنگی ها
گوشه ای می نشینم

وحسرتها را می شمارم
و باختن ها را
و صدای
شکستن ها را ...

نمی دانم من کدام امید
را ناامید کرده ام و کدام
خواهش را نشنیدم

و به کدام دلتنگی خندیدم
که
اینچنین دلتنگم؟

آنقدر دلم برايت "تنگ"  است

که

ديگر جايي براي ماندن و بودن در دلم نداري !

و کاش ميدانستي

 چه لذت بخش است اين دلتنگي !!

 

پنجشنبه یکم مهر 1389 توسط

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 19:31  توسط ندا  | 

سلام.....

چگونه به زخم های پایم بگویم راهی را که رفته اشتباه بود....

خدا کیست؟؟؟

خدا آن حس غریبیست که در تاریکی صحرا زمانی که هراس مرگ می دزدد

سکوتت را آرام می گوید: کنارت هستم ای تنها.....

خدایا امروز در این کوچه باغ زندگی به دنبال گوشه ای هستم خالی از ریا و کینه

امروز در تنگنای خاطره ها به دنبال لحظه ای هستم خالی از ظلم زمانه امروز صدای

مبهم از عمق فاصله ها مرا به سوی خود می کشد این چه صدایی است که سکوت

سنگین خیالم را شکسته انگار که نوری از انتهای جاده های زندگی به آسمان قلبم

تابیده....ولی این خیال است و توهم که می گویند عشق به زندگی نور بخشیده...

خدایا چگونه گذر کنم از این دقیقه های بیشمار ...من که حتی اسیرم در این ثانیه

های بی بند و بار...ترس از سایه درختان سر به فلک کشیده ...ترس از مرگ علف

های زیر پا ...ترس از بیابان خشکیده و ترس از خار علف های هرز سر به هوا....

روحم را به زنجیر کشیده....خدایا من هنوز سرگردانم ...دست به گریبان آسمان

می شوم می بارد...یار تنهایی می شوم روحم را می آزارد....با نسیم هم

خوان می شوم ولی سرد می وزد...چه کنم؟خدایا چه کسی به قلب دردمندم رحم

آرد ...نه ساحل از دریا در امان است و نه آسمان از ابر....پس چه انتظار است

از انسان بی انصاف و بی رحم...

دلم گرفته....روزای رفتنه....حال و هوای نوشتن ندارم...خواهرم داره می ره

تا سال دیگه....نمی دونم تا سال دیگه نفسی تو سینه هست برای دیداری

تازه یا نه؟؟؟به هر حال هر جا که هست خوشحال و سلامت باشه....

خدایا خودت پشت و پناهش باش.....فقط به تو سپردمش....

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 23:16  توسط ندا  | 

قیمت انسان

قیمت انسان...

انسانهای بلند همت هیچ گاه خودشان را ارزان نمی فروشند آنان که در مقابل یک

چشمک و ناز و خنده و وعده خلع سلاح می شوند و سپر می اندازند و دامن اختیار

را از دست می دهند قیمت خود را نمی دانند....و از نرخ بازار ارزشها بی خبرند...

اگر دل به چیزی می بندی به چیزی ببند که بیارزد ...اگر عشق می ورزی عاشق

چیزی شو که تو را هم قیمتی کند نه آنکه تو را از ارزش بیندازد.حیف است که دلها

بی در و دروازه باشند و عشقها بی هویت و بی شناسنامه...

کاش انسانها به اندازه کالایی که می خرند در دل بستن و محبت پیدا کردن  هم

حوصله و وسواس به خرج دهند...کاش عشق ها این قدر حراج و بی قیمت و کوچه

بازاری و دست مالی شده نبود....

راستی ارزش خود را می دانی؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 12:52  توسط ندا  | 

سلامی گرم قشنگ به شما دوستای نازنینم....

در دنیایی که زندگی می کنیم دویدن سهم کسانی است که

هرگز نمی رسند و رسیدن سهم کسانی است که هرگز نمی دوند...

می خوام یه جریان جالب براتون بگم اما کوتاه می گم.....

چند روز پیش تو دانشگاه آزی دوستم یکی از استادها رو .......کرد البته حقش بود

چون واقعا اذیتمون می کنه تو کارای عملی.....باید یه جورایی اذیتش کرد. یکی از

درسامون که کار عملیه تو کارگاه بود.و باید همه دور هم جمع می شدیم .من نشستم

اما جا برای آزی نموند و اون بالای سر من ایستاده بود.هوای کلاس خیلی گرم بود و من

مقنعه مو در آورده بودم که یه دفعه دیدم آزی کلیپس سرمو در آورد و رفت گذاشت پشت

پنجره که استاد فهمید و با عصبانیت گفت؟چه کار می کنی؟؟؟آزی هم که ترسیده بود

گفت هیچی استاد سوسک بود انداختمش بیرون...استادم گیر داد کجا انداختی باید

بکشمش که دیگه سر کلاس نیاد.آزی هم گفت انداختم تو راهرو و تا الان رفته...استاد

گفت نه من باید بکشمش و از کلاس بیرون رفت تا سوسک و بکشه....آزی هم هر هر

می خندید .بعد از ۵ دقیقه اومد تو کلاس با عصبانیت گفت پیداش نکردم....خلاصه حدود

نیم ساعت از وقت کلاس رفت ....و جالبتر این بود که همه ی بچه ها همکاری کردن برای

اوسگل کردن استاد......حقش بود چون واقعا اذیتمون می کنه.....باید یه جوری حالشو

گرفت...ولی اگه واقعا می فهمید هر دوتامونو اخراج می کرد...

آزی دیگه کاراش همش همینه....

بگذریم....می خوام در مورد ارتباط حرف بزنم و دوست دارم شما هم نظرتونو بگید.

چرا بعضی از افراد اونقدر در ارتباط با دیگران موفق اند؟؟؟؟و خیلی زود ارتباط برقرار

می کنن؟؟؟مثلا دیدیدیه نفر وارد مهمونی میشه همه نگاهها به طرف اون میره و

دوست دارن کنار اون بشینن و باهاش ارتباط برقرار کنن.اما خیلی ها هم اینطور

نیستن خیلی ارتباط برقرار کردن باهاشون سخته.یعنی آدم با زور خودشو راضی

می کنه که باهاشون حرف بزنه از بس که سرد و نچسبن.به نظر شما چه چیزی

باعث میشه که ما در ارتباطمون موفق باشیم؟؟؟

قیافه؟ پول؟ رفتار خوب؟شخصیت؟ مقام؟مغرور بودن؟ چه چیزی؟ و چه کار کنیم

که از رفتارمون سوء استفاده نکنن و ما رو آدمای سرد و خشکی تلقی نکنن؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 19:7  توسط ندا  | 

سلام.

به یادت سر مستم تو این نگاه آسمانی

یادم کن تا هستم به یک امید زندگانی

سلامی گرم و بهاری به شما دوستای گلم.....به شما که همیشه هستید و

خواهید بود...حالتون خوبه؟؟؟؟تعطیلات خوش گذشت؟؟؟به من که خیلی خوش

گذشت مخصوصا با اومدن خواهرم که خوشحالیم صد برابر شد....امسال همه

خیلی خوب بودن...همه شاد بودن....امسال همه در کنار هم بودیم و احساس

می کنم یکی از بهترین عیدهایی بود که داشتیم....دلم براتون تنگ شده بود

اما متاسفانه فرصت اینکه آپ کنم رو نداشتم.....بگذریم.....

دلم گرفته.....یه دوست برام پیغام گذاشته....البته برای من دوست نیست...یه

غریبه ست که با اومدنش خاطره ی بدی رو برام به جا گذاشت....نوشته بود که

دلش برام تنگ شده ....حالم و پرسیده بود و گفته بود کاش اون اتفاق لعنتی

نمی افتاد... و ازم خواسته بود که ببخشمش.....

دلی که شکست  بخشیدن یا نبخشیدنش چه فایده ای داره...قلبی که شکست

و چشمونی که گریون شد پرسیدن حالش چه فایده ای داره....

آی غریبه من فراموش کردم تو هم فراموش کن.....اما یادم می مونه که:

اگه  خاطرم تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنم...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 23:40  توسط ندا  | 

سلام به همه ی دوستای گلم.....این  سلام از جنس زمستونه.....

از جنس رفتن و شروعی دیگر...از جنس دوباره با هم شدن...و به استقبال

بهار رفتن.....

با تمام خوبی ها و بدی ها برگ دیگری از روزگار و سرنوشت و تقدیر ما ورق

خورد و همه باهم به استقبال بهاری سبز و جاودان می رویم.بهاری که در آن

شاید آرزوهایمان را ببینیم آرزویی که در انتظارش بودیم.بهاری که شاید دیگر

برای نداشته هایمان اشک حسرت نریزیم.چه زیباست که تمامی اینها را تجربه

کنیم و بدانیم  که پشت هر تردیدی امیدی است به سوی راهی روشن.....

خدایا.....

امسال هم مثل تموم سالها همیشه پشت و پناهمون باش.....آمین.

دوستای گلم این آخرین آپم منه که امشب دارم براتون می نویسم.......دیگه

نمی تونم بیام تو نت تا بعد از عید....دلم برای  همه تون تنگ میشه{آزی}.

من فردا مسافرم. و معلوم نیست که تا برگشتن نفسی تو سینه باشه یا نه.به هر

حال حلالم کنید...آزی مواظب خودت باش.غصه نخوری؟؟؟؟؟؟؟؟زود بر می گردمممم

اما نمی دونم موقعه ای که خواهرم میاد بتونم بهت زنگ بزنم یا نه؟؟؟؟؟؟؟فکر نکنم.

من بی تو یعنی حسرت.....{آستین}.همه تون به خدای بزرگ می سپارم تا سال دیگه.

آی لاو یو همهههههههههههههههههههه.

آنگاه که تقدیر نیست و از تدبیر نیز کاری ساخته نیست خواستن اگر با تمام وجود با

بسیج همه اندام ها و نیروها ی روح و با قدرتی که در صمیمیت است تجلی کند اگر

هم هستیمان را یک خواستن کنیم یک خواستن مطلق شویمو اگر با هجوم و حمله

های صادقانه و سرشار از امید و یقین و ایمان بخواهیم پاسخ خویش را خواهیم گرفت.

به امید بهترین روزها و آرزوها.......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 22:51  توسط ندا  | 

سلام به همه ی دوستای گلم.

یک درس بزرگ........

لبخند را فراموش نکن......

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و بر می گشت.با اینکه

آن صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود.دختر بچه طبق معمول

همیشه پیاده به سوی مدرسه راه افتاد.بعد از ظهر که شد. هوا بد تر

شد و طوفان و رعد و برق شدیدی در گرفت.

مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد

یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد .تصمیم گرفت که با اتومبیل به دنبال

دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری

درید با عجله سوار ماشین شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد......

اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف

منزل در حرکت بود.ولی با هر برقی که در آسمان زده می شد او می ایستاد

به آسمان نگاه می کرد و لبخند می زد.و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار

می شد...زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند.شیشه پنجره

را پایین کشید و از او پرسید:چکار می کنی؟؟؟چرا همینطوری بین راه می

ایستی؟؟؟

دخترک پاسخ داد:من  سعی می کنم صورتم قشنگ به نظر بیاید چون خداوند دارد

مرتب از من عکس می گیرد......

ای کاش ما هم می تونستیم اینجوری باشیم و  غم هایی که راحت به سراغمون

میان  بهشون لبخند بزنیم  و به این امیدوار باشیم که همیشه غم پایدار نیست.اما

ما آدمها متاسفانه با کوچکترین مشکلات نا امید می شیم و  تصویر بدی از خودمون 

به جا می زاریم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 13:42  توسط ندا  | 

سلام دوستای گلم....خوبید؟؟؟؟امیدوارم که اینطور باشه. می خوام یه مطلب

قشنگ براتون بزارم حتما بخونید  ارزش خوندن داره.چون چیزیه که تو جامعه ی

ما تا دلتون بخواد هست متاسفانه........

مردم چه می گویند؟؟؟؟

می خواستم به دنیا بیایم در زایشگاه عمومی پدر بزرگ به مادرم گفت :فقط بیمارستان

خصوصی.مادرم گفت چرا؟...گفت:مردم چه می گویند؟؟؟

می خواستم به مدرسه بروم مدرسه سر کوچه مان.مادرم گفت:فقط مدرسه غیر انتفاعی

پدرم گفت:چرا؟مادرم گفت؟مردم چه می گویند؟؟؟ به رشته انسانی علاقه داشتم  پدرم

گفت:فقط ریاضی گفتم چرا ؟گفت:مردم چه می گویند؟؟؟ با دختر روستایی ازدواج  کنم

خواهرم گفت: مگر من بمیرم .گفتم چرا؟...گفت؟مردم چه می گویند؟؟؟ می خواستم پول

مراسم عروسی را سرمایه زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند:مگر از روی نعش ما رد شوی.

گفتند : مردم چه می گویند؟؟؟ می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره

کنم.مادرم گفت:وای بر من .گفتم چرا؟...گفت : مردم چه می گویند؟؟؟اولین مهمانی بعد از

عروسیمان بود.می خواستم ساده و صمیمی باشد همسرم گفت:شکست به همین زودی؟

گفتم چرا؟؟؟گفت:مردم چه می گویند؟؟؟می خواستم یک مدل ماشین مدل پایین بخرم در حد

وسعم تا عصای دستم باشد زنم گفت:خدا مرگم دهد گفتم چرا؟گفت مردم چه می گویند؟؟؟

بچه ام خواست به دنیا بیاید در زایشگاه عمومی پدرم گفت:فقط  بیمارستان خصوصی .گفتم:

چرا؟؟؟گفت:مردم چه می گویند؟؟؟بچه ام می خواست به مدرسه برود رشته ی اش را بر گزیند

ازدواج کند... می خواستم بمیرم بر .بر سر قبرم بحث شد .پسرم گفت:پایین قبرستان.

زنم جیغ کشید دخترم گفت:چه شده؟؟؟....گفت: مردم چه می گویند ؟؟؟؟؟

مردم................

بردارم برای مراسم ترحیم مسجد ساده ای در نظر گرفت.خواهرم اشک ریخت و گفت:مردم

چه می گویند ؟؟؟؟؟از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر  سر مزارم گذاشتند. اما بردارم

گفت؟مردم چه گویند؟؟؟خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند...

در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سر ما یه ام برای ادامه زندگی جمله ای بیش

نیست :مردم چه می گویند ....

مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم  حالا لحظه ای نگران من

نیستند......

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 21:11  توسط ندا  | 

سلام.

همواره روحی مهاجر باش به سوی مبدا به سوی آنجا که بتوانی

انسانتر باشی و از آنچه که هستی و هستند فاصله بگیری این

رسالت دائمی توست...

سلام...سلامی گرم به دوستای گل و وفادارم.که همیشه همراهم بودید

و خواهید بودید.ممنون از همه تون....مخصوصا از دوستی که رفت و ما رو

تو دنیای وب تنها گذاشت...اما هنوزم حضورشو حس می کنیم و امیدوارم

که باز هم برگرده.دلم براتون تنگ شده بود اما متاسفانه نمی تونستم بیام

چون فصل امتحانات بود و باید این ترمم تموم می کردیم.از امتحانات بگم.خوب

بود اما امتحان آخر و گند زدم.فکر کنم که بیافتم.خدا خدامه که قبول شم.

آزی دوستم این اطمینان و بهم داده که قبول می شم.اما شما شاهد باشید

اگه قبول نشدم کله آزی و می کنم اگه بیافتم من می دونم و آزی و استاد...

بعد از امتحانات حسابی مریض شدم ۱۰ روز کامل یا خواب بودم و یا دکتر بودم.

بعضی موقعه ها قدر سلامتی مونو نمی دونیم و از همه مهمتر نمی دونیم

که خدا چه نعمت بزرگی رو بهمون داده و ما قدرشو نمی دنیم.من که تسلیمم

خدایا ..خدایا ممنونم ازت که کمک کردی این ترمم با تموم اتفاقات خوب و بدش

تموم بشه گرچه خوبیهاش چند صد برابر بدی ها بود.یکیش فقط به خاطر این بود

که اولا درسامون یه ذره سخت بود  و دومین بدیش این بود  که یکی از استادها

منو آزی رو به عنوان دانشجو سر کلاس قبول نداشت.

بگذریم.می خوام یه داستان خیلی قشنگ و کوتاه براتون بگم...بیاید هممون

سعی کنیم اینگونه باشیم.

اشتباه فرشتگان:

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده می شود.پس از اندک

زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید:

جاسوس می فرستید به جهنم؟؟؟از روزی که این آدم به جهنم آمده مدام

در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و........ حال

سخن درویشی که به جهنم رفته بود چنین است:با چنان عشقی زندگی

کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت

باز گرداند....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 21:6  توسط ندا  | 

وقتی رفتی.....

زیر سقف محدود زندگی بی صدا شکستم ...

در خاک دستانم گیاه غصه ریشه گرفت  روحم ترک برداشت

و قایق آبرویم گل نشین حرفهای دروغ گرگهای بره نما شد....

افسوس آئینه ی نگاه تو مرده ی تو از شمعدان نیمه جان دل من

هیچ نفهمید و  قلب من در فرصتی نیمه تمام فرو ریخت...پس دستم

را بگیر و در آن سوی افقهای مهربانی خدا خوشبختم کن...اما دست یافتن

به هر آرزویی ساده است اگر تو در کنارم باشی.....

سلامی گرم به تک تک شما دوستای گلم...امروز می خوام در مورد خوشبختی

بگم و می خوام شما هم نظر تونو بگید....اینکه خوشبختی چیه؟ تو چی خلاصه

میشه؟؟؟و اینکه انسان خوشبختی رو در چه چیزهایی می بینه و با چی خوشبخته؟

بعضی ها خوشبختی رو رسیدن به آرزوهاشون می دونن...بعضی ها خوشبختی رو

تو پول می بینن...بعضی ها هم خوشبختی رو رسیدن به عشقشون می دونن...

آیا تموم اینا خوشبختی واقعیه؟؟؟؟به نظر من اکثر ما آدما خوشبختی رو نمی شناسیم

و معنای واقعی اون رو درک نکردیم...بعضی ها خوشبختی رو با لذت اشتباه می گیرن...مثل

لذت مثل ماریست که خط و خالش قشنگه و زهرش جانگز است. و اونایی که غافلن به

نقش و نگارش دل می بازن و فکر می کنن لذت همون خوشبختیه...به نظر من خوشبختی

گنجیه بی نظیر که بدون رنج میسر نیست و خوشبختی و رنج از هم جدا نیستند...

من ندا خوشبختی رو اینجوری می بینم:وجدانی آسوده و راحت....حضور خدا همیشه در

کنارم...و دنیایی از مهربانی ها...

پس دوستای مهربون...بیایید:

مهربانی و وفا را شعار خود سازیم با ربر دستان مهربان و با دوستان وفادار باشیم و

مطمئن باشیم که در آغوش خوشبختی جای می گیریم ...زیرا خوشبختی جز این

نیست و با وجود همه ی اینها اگر خوشبخت نباشیم گناهکاریم....

به خدای بزرگ می سپارمتون....ای لاو یو همه ی شما...................

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 22:53  توسط ندا  | 

مطالب قدیمی‌تر